خیلی خوب میشناسمت
بی آنکه حتی یکبار هم دیده باشمت
درنگ ... بندانگشتی
خیلی خوب میشناسمت
بی آنکه حتی یکبار هم دیده باشمت
سایه قدم هایت کفش هایم را در آغوش گرفتند.
دلم می خواد دور بشم بی تو.
________________________
یه روزی میایی که تهش شب نیست.
زودپز
" احساسم مثل آتش فشانی حبس شده در یک زودپز است
کاش ... "
------------------
برای مامانی گلم
درسته دیره اما خب چیکار کنم ؟
اشک خودکارم تازه در اومده
" مثل ابر که تشنه سخاوت است تشنه عشق ورزیدن بود
وقتی دریچه ای شد برای تولد "
------------------
بی بهانه
" وقتی بهانه ای برای نوشتن ندارم
خون می نویسم گریه ، بی بهانه "
دو دل
وقت رفتن، چمدان خود را آنقدر روی زمین کشید
تا عاقبت پای آستانه گیر کرد
و سکوت دهانش شکست
یک دل ، هوای رفتن نداشت ، بیرون پرید
و دل دیگر تنها به جاده زد.
برای آجوچی جونم
که با رفتنش دلم خیلی تنها شد.
به نام اونکه چون عشقش کشید خلق کنه ، الان هستیم
دوست داشتم بیشتر بنویسم
اما حس نوشتنش از بین رفت
ولی بودنش برام خیلی مهم بود
سپید و سیاه
۳/۱۲/۸۸
دختر بود که پر زد
اما خیلی زود خیابان دلش را زد
آمده بود پی روزهای طلایی
بی خبر از شب های سرد و...
آرام ونرم نباريدي ،
دستت در دست سرد ويراني بود
مسافر كشتي نوحم ،
آمدنت از اول اشتباه بود
" خاطرات"
ما چیستیم؟
جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می کنییم!
********
" دلقک"
بعد از آن شب بود ،
که انسان را همه دیدند
با بادکنکِ سَرَش
که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم
وتماشاچیان تاجر ،
تخمین می زدند که در این استوانه بزرگ
می شود هزار اسبُ الاغ را
به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست
و همه دیدند که آن شب او
انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
از انگشتِ خود بیرون کشید !
با کلاهی از یال شیر ،
بارانی یی از پوستِ وال ،
شلواری از چرم کرگدن ،
کفشی از پوست گاومیش ،
موهایی از یال بلندِ اسب ،
دندانهایی از عاج فیل
و استخوانهائی همه از طلای ناب
و قلبش....
تنها قلبش قلبِ خود او بود !
کندوی نو ساخته ای
که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،
همه سوخته بودند
به آتش گلهای سرخُ زرد !
از زمین خوردن های پی در پی ات
پای نگاهت در کفش چشمانم است.
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
***
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
***
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
***
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
***
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
*****
دلم خانه تكاني كرده ،
نلرزيده ،
یک دهم ريشتر هم نيستي.
سرطان پایان کودکی نیست؟
برای کودکی که نیست؟!
دانه ای به او چشمک زد و
او خیلی اتفاقی دانه ی بعدی
و تمام دانه ها را تا دم دام چشمانت دید
به هوای بام تو پر کشیده بود
اما
به روی خودش نیاورد ،
انگار نه انگار که بام و دانه و دامی دیده بود.
نفسی نه می آید ، نه می رود
شهید و مفقودالاثر هم نیستم
پس کجا گور به گور شده ام؟
در فنجان قهوه ام افتادی
اما ،
نیتم نبودی !
کاش نگاه ها
کمی مهر در آستین داشته باشند و
دست ها فروشنده ی دوره گردی باشند
برای آنچه
در آستین دارند.
فاجعه غزه تسلیت.
امروز دقیقا ساعت ۱۱ ظهر ۲۰ سال و ۱۴ روزم می شود
خوشحالم
به خاطر موارد ذیل :
۱. خدا هست
۲. زنده ام
۳.عاشقشم (همونی که هست)
۴.مورد ۲
۵.نمی دونم چرا
۶....
به ایوان می روم و
انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
...
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
از " فروغ فرخزاد "
باز برای بیستمین بار ۱۴ دی رسید
و من طبق سنت های عزیز خودم
صبح را با فکر
روز تولدم شروع کردم
از بین احساسای متفاوتی که داشتم
حس غربت بیشتر از همه خودنمایی کرد
بالاخره کلاس زبان تمام شد
و به دنیای افکار خودم برگشتم و
باز تو این فکر هر ساله غرق شدم که چرا کسی نیست؟
بلند بلند آهنگ خواندم
از خیابان های شهر فرار کردم به
یکپارچه ،سخت ،محکم
دیوار بتنی
کمی رحم داشته باش
دو مورچه عاشق
با هم قرار دارند.
طعم زندگي ام شيرين بود
تا قبل از رسيدن
تو وضربه اي كه به من زدي
درست مثل
ليمو شيرين
یکی از سرنوشت
یکی از سرگذشت
یکی از سرنوشت
که آب از سر گذشت
پرنده مردنی است
چقدراین آشناست
پرنده پر کشید
پرنده زد به دشت
پرنده پر نداشت
پرنده بال زد
پرنده دور شد
پرنده هفت - هشت
پرنده زد به دشت
پرنده بال نداشت
سه شنبه 8/8
امین پور در گذشت.