قلبي كه بايد نشكنـد ،آسـان شكستند دستـي كه بايد مهـر ورزد نيـز بستند
تـدفـينمـان كردنـد در انديشـه هاشـان بـالاي گـور سـردمـان شـادان نشستند
ازيكنفر پرسيدم آيا اين درست است؟ گفت اين قبيـله جملگي دنيـا پرستند
گفتم كه ديدي عاقبت باما چه كردند؟ در دل شكستن تا چه حدّي چيره دستند
ديدي چگونه عهد وپيمان هاي خود را بي لـحظـه اي حـس پشيمـاني گسستند
از خود نمي بايد بپرسند اين جماعت در زندگي آخر به دنبـال چه هستند ؟!
(هفدهم گرماخيز 87)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:45 توسط نرگس کیان
زمین که هیچ ، با تو تا جهنم می آمدم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:42 توسط نرگس کیان
دوستش دارم
پشت قلبم لرزید
اشک از دست چشمانم غلطید
دستانش برای گرفتن به سویم دوید
ناگهان دیوار پلکش میانمان قد کشید
قلبش فریاد کشید
لبانش به زیبایی ، احساسش را به رویم بوسه زد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:23 توسط نرگس کیان
مرغ های عشق
به زندگی
هیجان
شادی
دعوتم میکنند
به فروغ که صدای ماندگارش از پخش شنیده می شود
می گویم
مرا نه تنها لذت شروع دوباره
بلکه همه انچه را که دوست دارم وحتی ندارم
به افتاب معرفی خواهند کرد
و به مهمانی گنجشگ ها خواهد برد
خزان بوسه اش را با نسیم بهاری برایم فرستاده
گونه هایم رنگ زندگی به خود گرفته
ونامعلوم پشت پنجره دستانم را گرم کرده
و چشمانم را به تک تک رنگ های چراغ راهنمای راهم دوخته
وقتی با قرمز می گوید
بایست
زرد محتاطم می کند
و سبز راه را نشانم میدهد
واگر قرمز را رد کردم
جریمه ام نمی کند
زیرا پرچم سفیدم را زود نشان میدهم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:21 توسط نرگس کیان
دوستت دارم با صدایی آهسته
طوری که هیچ کس چیزی نفهمه
وقتی شنیدم دلم گرفت
چشمم خواست پر بشه
پلکم جلوشو گرفت
من اما دوست دارم عشقمو داد بزنم
به همه بگم
تویی کسیکه این همه ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:21 توسط نرگس کیان
سپس دستم را باز کردم بيا و ببين مه به كرمي بدل شده بود
دستم را بستم و دوباره گشودم بنگر پرنده ای در میان دستم بود
باز دستم را بستم و گشودم
در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود سیمایی غمگین داشت و رو به بالا می نگریست
باز هم دستم را بستم وقتی ان را گشودم چیزی جز مه ندیدم
اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی
جبران خلیل جبران
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط نرگس کیان
بند کفش
بند نگاه من و كفش هاي قلب تو
بند بند وجودم وگره هاي عشق تو
چه باك از ماندن در اسارت تو
تنها كه تن نيست دل نيز بيچاره توست.
-------------
مسافر
خود که رفت هیچ مرا هم با خود برد
حال اینجا غریبم
او هنوز همان آشنای همیشگی است
مسافری که امد و برنگشت.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:17 توسط نرگس کیان
نگاهم را از چراغ راهنمای قلبت می بینی
من که برای تو همیشه سبز بودم
تو قلب مرا در پارکینگ نگاهت نگه داشتی
تا خواستم زرد شوم برگ جریمه را نشانم دادی
برگ جریمه خالی بود
نوشتن جرم را به عهده خودم گذاشتی
بر سپیدی برگ نوشتم
تو بودی که قرمز را به خاموشی واداشتی
راستی
تو که سالهاست چراغ راهنما را برداشتی.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:10 توسط نرگس کیان
به نام او
به افتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که
بامن از فصل های خشک گذر می کردند
فروغ فرخزاد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:58 توسط نرگس کیان





