از قاب شيشه اي آمدنش را تماشا مي كنم چه آرام و نرم بر سر عابران مي بارد دلم
بخاطر سپيدي و زيباييش مي سوزد چه عمر كوتاهي دارد اما چه زيبا مي ميرد از
حرارت آغوش زمين آب مي شود در دل آرزو مي كنم كاش بماند دوست دارم طعمش
را بچشم وقتي كنار شيريني شهد بهشت را يادم مي آورد چقدر آرزوي آمدنش را
داشتم و حالا كه آمده كمي احساس سرما مي كنم گرماي مطبوع اتاق تن خيالم را
گرم مي كند چه احساس دلپذيري دارم كم كم روز به شب لبخند مي زند عابري
ساعتي است منتظر است و گه گاهي چند قدم بر مي دارد و دوباره زير چراغ مي
ايستد ، كسي نزديك مي شود ؛ قدم ها يش درون جای پاي عابر جا مي گيرد و
نگاهشان در هم گره مي خورد انگار جرقه دارد چراغ روشن مي شود و كمي بعد
آهنگ تيتراژ فيلم را مي شنوم ، از گرما كلافه ام پس كي تابستان تمام مي شود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:33 توسط نرگس کیان





